پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان |
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
قدیما کلمهی مذهبی برای آدمها صفت خوبی بوده گویا!
ولی الان...
یا ضرب المثل ایف یو کن نات بیت دم جوین دم جواب داده! و رسانه یک طرفه!
یا سواد مذهبی [دین و منطق بعضی از مذهبیها] ته کشیده! و رسانه یک طرفه!
ولی من که میگم جفتش [نیازه]!
| از دل برود هر آن که از دیده رود | بر دیدهی جانم تو بباشی ای دوست |
| بر چشم دلم خیره نگاهی کن تا | بر درب و به دیوار بپاشی ای دوست |
روزی شیخ از بد ابر و باد و مه خورشید و فلک پریشان بود.
ابر و باد هم که نه! خوب سه ماه دیگر امتحان داشت دیگه! (دیگرم ... دیگرم ... دیگرم!)
همینطور بر سر جوی نشسته بود!
کودکی بیامد و پایش گرفت و بر زمین افکنده شد و زخم همیخورد!
کودک بلند شد و گفت:«این نیز خواهد گذشت».
شیخ هم بلند شد و مثل یک مرد رفت سر درس و مشقش! (اگر هم نرفت، خوب ایشالا الان دیگه میره)
از کرامات شیخ ما انگار ... بعد آزمون شود بسی بیکار!
از ۱۲ ظهر تا ۱۰ شب یکسره داشتم اتاقم رو جمع میکردم!
در این میان پی بردم که چقدر من آشغال جمع کنم! همه چیزم رو نگه داشتم! حتی چیزهای خراب رو! حتی شوکولاتی که قایم کرده بودم و مثل موجودی به نام اسکل فراموش کردم و بعد دو سال دور انداختم! به قول شعری که ما اصفهانی ها رو توصیف میکنه:
نه خور خورد نه کس دهد گنده کند به سگ دهد
در این میان کارتهای عضویتمان که یکی از دیگری خندهدار تر است را یکجا دیدیم! این هم کارتها:



خلاصه این که عیدتون مبارک هووووووووووووووووو
شیخ روز و شب در راه بود و از هر رهی میگذشت.
از آب گلالود گذشت، زالو بدو بچسبید و خونش بمکید.
از راه آسفالته رفت، پایش چنان تکه گشت که خون روانه بود.
از جنگل رفت شاخ خورد. از شهر رفت تصادف کرد.
از بیابان رفت مار زد. از پس کوچه رفت یار زد.
از آتش رفت بسوخت. از آب رفت غرق شد.
از راه تاریک رفت گمراه شد. از راه روشن رفت سراب دید.
روزی شیخ را در یکی از همین راهها خفت کردمی و با عصبانیت فریاد زدم:
«شیخ؛ این چیست که بر خود میکنی؟ روز و شب در راهی بدون توقف. بدون اسباب سفر بر خود زخم زنی. قصد مرگ داری؟»
شیخ بر خود لرزید و آهسته گفت:
«تو در راهی برای پاسخات من نیزهم! پس راه را باید برفت. اسباب سفر هم نیکوست ولی نه برای من. آزادی را میگیرد، نه از من، از راه! ببین این راه نجیب بی جنبه را که چگونه بر من همی زخم زند. و اما مرگ. بدان همه قصد آن را دارند لیک خود نمیدانند! و اما خودت!»
شیخ نیمنگاهی به پای برهنهام کرد و برفت.
از کرامات شیخ ما راه است ... قصهی سوزن و دو صد کاه است!
روزی شیخ بر دو کودک و دو مرد میگذشت.
پس بیآموخت که کودکان مرد ترند!
از کرامات شیخ ما مردیست ... چون که عاری ز هر دو نامردیست !
خلاصه دیگر این روایت زیادی به طول انجامید.
سرتان درد نیاید سال سوم دبستان دیگر آن خانه نبودیم و این خانه هم حیوان ممنوع بود! این سگهایی هم که دست ملت میبینیم حیوان خانگی نیستند، صاحب خانه یا چیزی شبیه فرزند همسایگانمان هستند! پس ما هم خروس عزیز را فرستادیم محل کار پدر.
بعد از مدتی به عزیزمان سر زدیم اول نشناخت و به ما حمله کرد ولی سپس شناخت و خو بگرفت!
روزی پدرمان آمد به خانه و گفت که خروس دلبندمان را داده دست یکی از دوستهایش که چند تا مرغ و خروس دارد ولی همین امسال شصتمان(دیکته درسته؟) خبر دار شد که این ها همه صحنهسازیهایی بیش نبوده!
آن روز خروسمان زیادی در دست و پا بوده و کار زیاد تر. پدرمان او با بگرفت و ببرد در فضای آزاد و سبدی بر رویش قرار داد تا پس از آن که راحتی رسید بیرون آورد!
ولی حیف که آفتاب بیامد و خروس برفت.






مذهب

